دفترک

+ جوجو ناز نازي

پنجشنبه 13 تير 1387 ساعت 6:29 عصر

 


کليک کنين بزرگشو ببينين


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ زنگ تفريح

چهارشنبه 29 خرداد 1387 ساعت 12:14 عصر
يک ساعت مفيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد درس خوندم ... حالا بايد چهار پنج ساعتي استراحت کنم تا خستگيم رفع شه !!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ نبوووووووووووووووووغ

سه‏شنبه 28 خرداد 1387 ساعت 7:46 عصر

به به ، به به ! شاعر شده ايم و بي خبريد ... هي مادرجان قربان صدقه مان رفتند و گفتند تو بالاخره يک چيزي مي شوي و ما باور نکرديم . کجايي ننه ببيني بچه ات شاعر شده؟ ... من بعد مي توانيد ما را حافظ بخوانيد . امضا هم خواستيد همين دم وبلاگ صف ببنديد . يکي يکي امضا بهتان مي دهيم ...


خب اين هم شکوفايي و نبوغ ما ... يک باره شاعر شديم . غزلپاره اي !!!  است تقديم به دوستان اديب و ادب پرور ...


مي روي ييهو نمي گويي دلم غم مي شود؟؟!!  


يک نفر از ليست من انگارکي کم مي شود


ياد چت هايي که با هم داشتيم ... يادش بخير


هر چه چت مت داشتيم يکباره در هم مي شود 


بي تو اينجا سوت و کور است و خموش است و کمي


دوست جان ، هي را به را قاطيّ آدم مي شود


با چراغ روشنت زودي بيا پي-ام بده


يک نفر از دوستانِ در به در کم مي شود


.


.


.


استاد گرانقدر ، دفترک نويس (حافظ)


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ مشروووووووووووووووووووووط

دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 4:17 عصر

اين ترم اصلا درست و حسابي نرفتم سر کلاس .


مي رفتم سر کلاس جزوه نمي نوشتم.


از شنبه پايان ترم شروع مي شه .


چرا من جزوه ندارم ؟؟!!.


جزوه کس ديگه اي رو هم نمتونم بخونم .


حال و حوصله پيدا کردن کاغذپاره هامم ندارم .


من مشروط مي شـــــــــــــــــــــــــــــــم ...


 


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ حرفيه؟!!

يکشنبه 26 خرداد 1387 ساعت 11:2 عصر

 


اهنگ به اين قشنگي . مگه چشه ؟!! ... خب من کلاه قرمزي رو دوست دارم ... تو دوست نداري به من ربطي نداره که ... اينجا مال خودمه . هر کاري بخوام مي کنم ... حرفيه ؟!!!... استبداد 


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ قشنگه ...

يکشنبه 26 خرداد 1387 ساعت 10:57 عصر

 


قشنگه ... اصلاً دوست دارم هم آبي باشه هم قرمز ... چه معني داره بياي گير بدي؟ هان؟!! ... اصلنشم يک ساعت روش وقت گذاشتم تا اين شد . بد سليقه هم خودتي ... قهر قهر قهر ...


 


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ دلم برا بچگي هام تنگيده ...

يکشنبه 7 بهمن 1386 ساعت 10:38 عصر

اهان ... به گمونم داره مياد ... چقدر زود . ديدي گفتم  ؟ ( البت مديرمان ما را تهديد نموده است که پست هامان نبايد طولاني بشود . براي آن هايي که طولاني شدند هم توبيخ شديم ... )


آقا من دلم برا بچگي هام تنگ شده ... براي روز هاي پاک کودکي ... برا معصوميت و مظلوميت اون موقع ها ( من واقعاً بچه ي خوبي بودم . همچين بي ازااااااااااااااااااااااار ... ) چرا ادما تا بچه ان دوست دارن بزرگ شن ، بعد که بزرگ شدن دوست دارن دوباره بچه شن ؟ شما چرا الان دلت مي خواد دوباره بچه شي ؟  ...


- چرا از من مي پرسي؟ خودت گفتي دلت تنگ شده ...


- ااااااا ! راست مي گيا من گفتم ... چرا گفتم ؟


- خب چرا گفتي ؟


- خب ... يه چيزي گفتم حالا ... تو چرا گير مي دي ؟ گفتم يه چيزي که پست نوشته باشم . دهه ...


- حرف الکي مي زني ؟ چرا رو هوا حرف مي زني . برا حرفت دليل داشته باش ...


- پند اخلاقي مي ده . دلم مي خواد . خب دلم تنگ شده بود ديگه .


- چرا ؟ تا نگي چرا ولت نمي کنم ...


- اخه وقتي بچه اي مجبور نيستي به اين همه چيزاي بزرگ فکر کني ... دنيات کوچيکه و پاک ... همه رو دوست داري و همه هم دوستت دارن


- عجب !!


- چي عجب ؟ خب راست مي گم ديگه ... تازه بچه که هستي همش برات خوراکي مي خرن . بزرگ که شدي ....


-


- خب پستم طولاني شد . مديرمون مي کشدم . من بايد برم . کاري نداري ؟ نه نداري .


- واستا ... هنوز سوال دارم


- نه نداري ... داغي متوجه نيستي ... باي 


- نرو ...


-


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ نوشتنم نمياد ...

يکشنبه 7 بهمن 1386 ساعت 6:34 عصر
خب وقتي نوشتنت نمياد چي کار بايد بکني؟ ... تازه بدتر از اون اين که تو هيچ زمينه اي هم اطلاعات نداشته باشي . در مورد چي مي توني اظهار نظر کني ؟ ... چي ؟ وبلاگو تعطيلش کنم ؟ شروع نکرده ؟ نگو تو رو خدا ... خب بالاخره که نوشتنم مياد . وقتي اومد ميام مي نويسم .

نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ شيطان و خرش!!!

سه‏شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 11:51 عصر

عجيب حکايتي است حکايت شيطان و خرش ... اين همه ماشين مدل بالا داريم ؛ ولي همچنان شيطان با اين خرش همه را سوار مي کند و من نمي دانم همين خرش چه خاصيتي دارد که هر کس سوارش مي شود ديگر پياده بشو  نيست ... بين خودمان باشد ، من خودم بارها سوار خرش شده ام و هر بار به اصرار دوستان  پايين آمدم ... حالا هم مي خواهم طريقه ي سوار شدن و پياده شدنش را برايتان شرح دهم ، باشد تا آيندگان عبرت بگيرند ...


عارضم به خدمتتان که سه قسمت دارد :


قبل از سوار شدن : اول از همه خودت بايد آدم مستعدي باشي . يعني شيطان هر کسي را سوار خرش نمي کند . اول امتحانت مي کند ببيند جنبه ي سوار خر شدن داري و با مخ زمين مي خوري يا نه !!! بعد مي آيد و زل مي زند توي چشمانت و مي گويد : بيا بريم کارت دارم ... تو مي گويي : کجا بريم ؟ چي کار داري ؟ ... مي گويد : بيا بريم يه جاي خوب ... ئه ! اشتباه شد . اين ها را که تلويزيون مي گويد . شايد شيطان هم مي گويد . دقت نکرده ام ...  خلاصه شيطان کلي منتت را مي کشد و مي گويد : جان خودت نباشد ، جان شيطان بيا سوار شو ! خر سواري خيلي حال مي دهد ها . کلي خوش مي گذرد ... و تو هم که کلاً عاشق خوش گذشتن هستي ، روي شيطان را زمين نمي اندازي و سوار مي شوي . ناگفته نماند که اينجور جاها يک چيزي به اسم عقل بهت مي گويد : نکن ! ... ولي تو اصلاً گوشت بدهکار اين حرف ها نيست ....


بعد از سوار شدن ( يعني روي خر شيطان ) : هيچ چيز و هيچ کس را غير خودت نمي بيني . همه چيز را براي خودت مي خواهي . به حرف هيچ کس هم گوش نمي دهي . خودت را عقل کل مي داني ... خلاصه کلي با خر شيطان بهت خوش مي گذرد ... خر شيطان هم گازش را مي گيرد و مي بردت . منتها قبل از رسيدن به ناکجا ، مرحله ي سوم از راه مي رسد . ..


مرحله ي سوم ، خودش دو قسمت دارد :


1)   رفقا هي بهت مي گويند : آقا نکن ! از خر شيطان بيا پايين ! اين کارها آخر عاقبت ندارد ... و تو ييهو ( مثل اين فيلم هاي غير ايراني !!!) متحول مي شوي و مي بيني که اي داد بيداد ! عجب جايي نشسته اي و بي خبري . و تندي مي پري پايين و ...


2)  يا اينکه نه ! به حرف هيچ کسي گوش نمي دهي و دست آخر ، يا تو سرت به سنگ مي خورد يا اگر خيلي آدم لجبازي باشي ، سنگ ، خودش به سرت مي خورد و از خر شيطان پرت مي شوي پايين ( که اين يکي را من هيچ دوست ندارم . خيلي درد دارد . آخ خ خ خ !!!! )


اين ها تجربيات ما بود پس از سال ها سوار خر شيطان شدن و با کله زمين خوردن . حالا تو هي بيا و سوار شو ... پند بگير آقا ! پند بگير !!!


 


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]


+ بهترين براي آغاز

سه‏شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 3:26 عصر

دفترش را باز مي کند و زل مي زند به سفيدي کاغذ ... اولين برگ سفيد دفترش را بايد سياه کند . ذهنش آشفته است . شايد کمي اضطراب ... هميشه شروع کردن برايش سخت بود . دنبال بهترين کلمات براي شروع مي گردد . اين بار اين ، کلمات هستند که با ذهن آشفته اش بازي مي کنند  . صد ها کلمه به نوک قلمش هجوم مي آورند ، اما نمي تواند بنويسدشان . يقين دارد اين ها بهترين ها نيستند . خسته مي شود . دفترش را مي بندد . مي خواهد قلمش را پرت کند ؛ اما ...


دوباره دفتر باز مي شود . چشمانش را مي بندد . قلم روي کاغذ مي لغزد و مي نويسد :


بسم الله الرحمن الرحيم


...و  ذهنش آرام مي گيرد ... دفترک آغاز مي شود ...


نوشته شده توسط : دفترک نويس

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/4/1387- 6:29 ع] جوجو ناز نازي
[29/3/1387- 12:14 ع] زنگ تفريح
[28/3/1387- 7:46 ع] نبوووووووووووووووووغ
[27/3/1387- 4:17 ع] مشروووووووووووووووووووووط
[26/3/1387- 11:2 ع] حرفيه؟!!
[26/3/1387- 10:57 ع] قشنگه ...
[7/11/1386- 10:38 ع] دلم برا بچگي هام تنگيده ...
[7/11/1386- 6:34 ع] نوشتنم نمياد ...
[2/11/1386- 11:51 ع] شيطان و خرش!!!
[2/11/1386- 3:26 ع] بهترين براي آغاز
[آرشيو شده ها]